تبليغاتX
زندگی جـ ـ ـ ـ ـای دیگر است

 از من دلگیری عشق من

می‌پرسی

چطور می‌توانم با آنهمه مرد بخوابم

ساده است

چشمهایم را می‌بندم

همه‌ی مردها

بوی تو را می‌دهند


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 5:40  توسط سیزیف  | 


نه، راستشو بگو
شده همچین عطسه کنی که ب ش ا ش ی به خودت؟

 

 

 

پشت تور: عافیت باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 4:34  توسط سیزیف  | 


داریم ورق بازی می‌کنیم مثلا. داداشم نشسته با خواهرزاده‌ام که بازی رو خوب بلد نیست. بهش میگه:

- خیلی سخت نیست، ببین هرچی می‌تونی گشنیز وردار از زمین. همین.. تک هم مهمه، بازی کن حالا

شروع می‌کنیم بازی کردن؛
- وقتی صورت رو زمینه سرباز نزن... وقتی زمین خالیه 9لو بازی نکن.. صورت هم همینطور.. وقتی تک داری بذا با 10خشت وردار... دِ دختر 9لو رو با 2لوی گشنیز وردار ... وقتی یه برگ رو زمینه یه خال سر بازی کن.. صورتو بذا دست آخر بازی کن ...... اَه‌ه‌ه‌ه‌ه ... ر ی د ی که!!!




پشت تور: ما یک تار موی شما را به صدتا facebook نمی‌دهیم sizif12 عزیز!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 3:5  توسط سیزیف  | 


زير سقف تو كه نفس مي‌كشم
هوا بوي ديگري دارد
آسمان رنگ ديگري

به ديدنت كه مي‌آيم
دلم مي‌خواهد كه روي همين سنگ سرد
زير همين گودي لاجوردي سقفت
با تو بخوابم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 11:33  توسط سیزیف  | 


دو سال پیش گفتی خیلی وحشتناکه که تو رو برده باشن تو رینگ و از هر طرف مشت حواله‌ت کنن و تو حتی ندونی حریفت کیه...

دارم به این فکر می‌کنم که مثل یه احمق دو دستی چسبیدم به این دنیا-همون رینگ کذایی تو فرضیه تو- و اون داره پشت سر هم به سر و صورتم مشت میزنه... به شدت گیجم و هر لحظه احساس می‌کنم که مغزم الانه که بپاشه بیرون.
اما مثل یه احمق تنها مکانیزم دفاعی که بکار میبرم اینه که برای پوشوندن کبودی‌های صورتم پشت سر هم ماسک لبخند می‌زنم!



پشت تور: این پشت مشتا هیچی نیست... هر چی هست همون صورت خونی و کبود شده‌ی پشت ماسکه...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 21:57  توسط سیزیف  | 


فقدان چیزی که چیز بودنش همیشه باعث چیز شدن می‌شه خیلی چیزه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 1:46  توسط سیزیف  | 


خوشحالم که هستی
هر وقت که دلم هوای نوشتن کنه
همین
و...

یکسالگیت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 2:14  توسط سیزیف  | 


خب چیه؟ یعنی میخواین بیاید اینجا این قالب جدید رو ببینید و تو دلتون بگید:

"نگاش کن تو رو خدا. خرس گنده خجالت نمیکشه با این قالب انتخاب کردنش!
سن ننه بزرگ منو داره‌ها!"

خب بگید. خوب کار میکنید اصلن. خودم اگه بودم تازه دوتا لیچار هم تو مایه‌های پیردختر و ترشیده و عقده‌ای نثارش می‌کردم.
اما اول و آخر شش دانگش مال خودمه! چهار دیواری اختیاری!

 

 

پشت تور: اونقدر دلم گرفته که دلم می‌خواست می‌تونستم مثل همین "سی‌یروا ماریا"ی* غمگین بشینم رو همون شاخه‌ی درختی که خم شده تو برکه و پاهامو تو آب بازی بدم. چرا "سی‌یروا ماریا"؟!! خب معلومه دیگه! به دست و پاهای نحیفش نگاه کنید. به نظرتون می‌تونه کس دیگه‌ای باشه؟ فقط موهاشو راهبه‌های بدجنس از حسودی چیدن :(


* شخصیت اصلی رمان "از عشق و دیگر اهریمنان" گابریل گارسیا مارکز

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 1:36  توسط سیزیف  | 


تو آروم و صبور به نظر میرسی
من سخت و تغییر ناپذیر
...
ولی حقیقت اینه:
تو مثل یه رود آروم ولی مداوم و پیوسته از روی من که مثل سنگ سر راهت ایستادم گذر میکنی..
فک میکنی آخرش چی میشه؟
اون رود با حوصله و آهسته، کم کم از اون سنگ می‌تراشه و هرجور که می‌خواد بهش شکل می‌ده..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:52  توسط سیزیف  | 


تقریباً همه‌ی ما آدما می‌تونیم مطمئن باشیم که بچه‌ی مادرمون هستیم

اما در این که بچه ی پدرمون باشیم یا نه، همیشه شک هست!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:30  توسط سیزیف  |